تولد تو دختر نازم
سلام مامانم.بالاخره روز موعود رسید.بهترین روز زندگیم.لحظه ناب حس مادری ....
شنبه صبح ساعت 7:30 که بابا داشت میرفت سرکار یهویی فهمیدم باید بریم بیمارستان.دکتر ضربان قلبتو چک کرد و همه چی خوب بود.ساعت 10 رفتم تو لیبر و ساعت 1 ظهر موقع اذان شما کوچولوی ناز بدنیا اومدی.بعد اینکه شما رو شستن آوردنت پیش من و من هم به شما نگاه کردم و دستی روی سرت کشیدم و نازت کردم.خیلی اون لحظه شیرین بود عزیزم.بعدش شما رو بردن که واکسن بزنن و لباس تنت کنن.بعدشم مامانی خدیجه اومد و شما رو آوردن تا شیر بخوری.خیلی قشنگ شیرتو خوردی و همون موقع بابا علی به گوشی مامانی زنگ زد و صداتو شنید و کلی خوشحال شد.و بعدش باهم رفتیم تو بخش .دم در بابا علی و عمه سمیه و بابا یدالهو عمه راضی و خاله طاهره و زن عمو طیبه بودن و اومدن مارو ماچ کردن و تبریک گفتن.ائنشبو تو بیمارستان بودیم و فردا ظهر مرخص شدیم و رفتیم خونه مامانی.خیلی روز قشنگی بود مامان.خوش اومدی به خونه دختر نازم


تولد تو دختر نازم 
