حلماحلما، تا این لحظه: 12 سال و 29 روز سن داره

هدیه آسمونی

عکس های اولین روزهای تولدت

این عکس 3ساعت بعد تولدت تو بیمارستان گرفته شده       اای     این عکس ها هم وقتی اومدی خونه یعنی 2 روزه بودی      ا ران.گاه کن دستتو کجا گذاشتی؟وقتی میخوابی دیتاتو حالت های مختلف میذاری خیلی با مزست .سعی میکنم از همشون عکس بگیرم تا ببینی عزیزم   اینم عکست  در حال خمیازه کشیدن ...
23 مهر 1393

عکس کارت نوزاد

سلام دخترم.این کارت نوزاد شماست که بیمارستان صادر کرده. این عکس رو هم دایی علی روزی که شما بستری بودی به خاطر زردی پرینت گرفت و واسه ما آورد.پشتشم بابایی نوشته که تاریخش یادمون باشه         ...
23 مهر 1393

عید قربان

روز عید قربان دختر نازم برای اولین بار رفت خونه بابا یداله .برات اسفند دود کردن و تخم مرغ شکستن عزیزم. شب هم رفتیم خونه بابایی(بابابزرگ خودم).ترنم کوچولو هم اونجا بود.دوتاییتون خواب ناز بودین.
22 مهر 1393

تولد تو دختر نازم

سلام مامانم.بالاخره روز موعود رسید.بهترین روز زندگیم.لحظه ناب حس مادری .... شنبه صبح ساعت 7:30 که بابا داشت میرفت سرکار یهویی فهمیدم باید بریم بیمارستان.دکتر ضربان قلبتو چک کرد و همه چی خوب بود.ساعت 10 رفتم تو لیبر و ساعت 1 ظهر موقع اذان شما کوچولوی ناز بدنیا اومدی.بعد اینکه شما رو شستن آوردنت پیش من و من هم به شما نگاه کردم و دستی روی سرت کشیدم و نازت کردم.خیلی اون لحظه شیرین بود عزیزم.بعدش شما رو بردن که واکسن بزنن و لباس تنت کنن.بعدشم مامانی خدیجه اومد و شما رو آوردن  تا شیر بخوری.خیلی قشنگ شیرتو خوردی  و همون موقع بابا علی به گوشی مامانی زنگ زد و صداتو شنید و کلی خوشحال شد.و بعدش باهم رفتیم تو بخش .دم در بابا علی و عمه سمیه ...
6 مهر 1393

بدون عنوان

اینو از خ بهار گرفتیم که من خیلی دوسش دارم اینو عمه زینب از قشم برات سوغاتی آورده اینو هم از تهران برای شما و دختر خاله سحر (ترنم ) که با هم بدنیا میاید خریدیم اینو هم از تهران   اینو عمه راضیه برات دوخته که تو جشن سیسمونی برات آوردش اینو هم عمه راضیه زحمت کشیدن اینو هم عمه زینب از قشم زحمت کشیدن اینو هم از خ بهار تهران اینو از میدون دربند نزدیک کاخ سعد آباد برات خریدیم. اینم چادر شماست که ایشالله با هم بریم مسجد اینم کاپشن شماست که مامان مریم به فکر چند سال دیگتم بوده دخترم   مامان مریم خودش بافته عزیزم.خیلی دوسش دارم   ا...
26 شهريور 1393

هفته 40 ام

سلام به دختر گلم حلما خانم. الان که دارم مینویسم تقریبا آخر هفته 40 ام هستیم.ولی تو خیلی ناز داری و هنوز نیومدی پیشمون.همه منتظرتن . نمیدونی تو روز چقدر زنگ میزنن و حالمونو میپرسن و میگن نی نی تون نیومده هنوز؟ منو مامان مریم دیگه خسته شدیم از بس تلفن جواب دادیم. امروز دیگه  اومدم خونه خودمون (از خونه بابا مجید ) وقتی دیدم خبری از شما نیست الانم میخوام واست لباسای کمدتو بذارم تا بعدها ببینی چه لباسایی داشتی عزیزم.... ...
26 شهريور 1393