حلماحلما، تا این لحظه: 9 سال و 7 ماه و 30 روز سن داره

هدیه آسمونی

بای بای کردن شما

سلام بر دختر زرنگم حلما جون 2 روزی میشه که شما بای بای کردن رو به طور کامل یاد گرفتی و وقتی کسی بغلت میکنه و میبردت دم در بای بای میکنی.امروز صبح وقتی باباعلی منو شما رو دم در خونه بابایی پیاده کرد و رفت گفتم برای بابا بای بای کن و شما هم سرع این کارو انجام دادی و بابا علی هم شما رو از تو آینه دید و کلی ذوق زده و شد و همش براتون دست تکون میداد. دیروز هم که با مامان مریم  رفتی مغازه عمو محمد مامان، مامانی برای شما توپ خریده و موقع برگشت با زن عمو طیبه خداحافظی کردی.زن عموهم کلی ذوق کرده بود چون خیلی شما رو دوست داره
18 خرداد 1394

پنجمین مسافرت حلما گلی

سلا بر دلبر مامان خدا روشکر هر چی که تو بارداری مسافرت نرفتیم و دلموم گرفت الان داریم حسابی جبران میکنیم و الان 1 ماهه که 1 هفته در میون مسافرت میریم.این هفته نوبت قم و جمکران و کاشان هستش 5 شنبه صبح ساعت 9 به همراه بابا مجید و مامانی مریم و خانواده 3 نفری خودمون به سمت قم حرکت کردیم و موقع اذان قم رسیدیم.بعد ناهار و استراحت به حرم رفتیم وشما انقدر شیطونی کردی که همه دور و بری هامون نگاهت میکردن وصلا هم نذاشتی مامان زیارت نامه و دعا بخونه. همش کتاب دعا رو میگرفتی برای همین نوبتی کردیم اول من شما رو نگه داشتم تا مامانی بره زیارت بعد هم او شما رو نگه داشت تا من زیارت کنم.شب هم رفتیم جمکران  از اونجایی که،چند وقت پیش...
18 خرداد 1394

چهارمین مسافرت دخترم

سلام دخملی کوچولو و دوست داشتنیم قرار شد 1 خرداد که 5 ش میشد به همراه عمه زینب و پدر شوهرش (آقای بقا اینا) بریم مسافرت.عمو ابراهیم نمک آبرود از طرف تامین اجتماعی مکان رزرو کرده بود.باباعلی نتونست 5 ش بیاد و بهشون گفت شما برید ما هم فردا صبح بهتون ملحق میشیم.من هم تمام وسایل رو جمع کردم و بابایی اومد دنبالمون و با چمدون ها رفتیم خونشون که صبح ساعت 6 بابا اومد سریع حرکت کنیم. ساعت 6 بابا زنگ زد که آماده شین دارم میام.شما هم بیدار شدی و آمادت کردم و راهی شدیم.شما تئ راه خوابت برد و تمام مسیر تا بابلسر که عمه اینا اونجا منتظر ما بودن رو تو کریرت خواب نار بودی و منو بابا هم کلی از همه جا با هم حرف زدیم تا رسیدیم.و با هم به سمت...
18 خرداد 1394

تقویم 94 با عکسای شما

سلام بر نازنینم. حلما جونم امسال تصمیم گرفتم یه کار خلاقانه برای شما انجام بدم یعنی تقویم 94 با عکسای شما داشته باشیم عزیزم.کلی تو اینترنت گشتم تا بتونم منظره های قشنگ برای تقویمتون پیدا کنم.خیلی برام دغدغه شده بود چون اون چیزی رئ که میخواستم پیدا نمیکردم.بالاخره منظره ها رو انتخاب کردم و چند روز مونده به سال جدید یه شب که دایی علی خونه بود دوربین بهش دادیم و ما با شما بازی میکردیم تا دایی علی ازتون عکس بگیره با ژست های مختلف.ولی برعکس همیشه شما اونشب خیلی بداخلاق شده بودی البته مقصر ما بودیم که وقت خواب شما رو به هم زده بودیم و ازتون عکس میگرفتیم(ببخش دخترم ) خلاصه عکسا رو دایی علی ویرایش کردن و تقویم درست شد.انشالله سال بعد تقویم بهت...
18 خرداد 1394

عینک دودی

سلام نازنین حلما چند روز پیش که خونه مامانی خدیجه بودیم شما همش نق میزدی ...عمه زینب عینک دودی نسترن رو برای شما زد که سرت گرم بشه.شما هم دوست داشتی و هیچی نمیگفتی...جالب بود برامون چون فکر میکردیم سریع عکس العمل نشون بدی از رو صورتت برش داری ولی نه مثل اینکه خوشت اومده بود... ...
11 خرداد 1394

نشستن روی صندلی...

سلام گل دختری. مامان مریم شما  از سه ماهگی رو همش تو خونه باز نگه میداره.قبل اینکه توانایی نشستن رو داشته باشی خوب رو تشک های تعویضی که داشتی جیش میکردی و چند بارم روی فرش که مامان مریم و بابا مجید مجبور شدن همون قسمت فرش رو بشورن.جالب اینه که یکبار باز که بودی مامانی شما رو برد داخل کشو نشوند همون لحظه هم داخل کشوی لباسای من جیش کردی ولی خدا رو شکر کشو خالی بود از 6 ماهگی هم که نشستن رو یاد گرفتی بعضی وقتا مامانی شما رو میبره روی صندلی توالتتون میشیندونه شما هم یاد گرفتی سریع جیش میکنی.ولی امان از وقتی که لج کنی و نخوای بشینی... به هیچ عنوان نمیتونیم شما رو مجبور به نشستن کنیم و همش بلند میشی و خودت و میندازی بغلمون ...
11 خرداد 1394

سه پدر

چند شب پیش با همه دایی ها و خاله های مامان رفتیم خونه حسین (پسر خاله مامان فائزه).موقع برگشتن یه سوژه گیر آوردم و سریع عکس انداختم.علی کوچولو و باباش - ترنم جون و باباش و آخری هم شما و بابا علی ...
23 ارديبهشت 1394

سومین مسافرت دخترم....

سلام یگانه دخترم.منو شما و بابایی 5 ش 18 اردیبهشت به همراه دوستای بابا عمو علی و خانمش و عمو مسلم و خانمش و هستی و هلیا (دخترکوچولوهاشون) رفتیم شمال.ساعت 6 بود که رسیدیم بابلسر.یه خونه ای لب دریا گرفتیم که یه بالکن بزرگ رو به دریا داشت و منظه فوق العاده ای داشت عزیزم.بعد اینکه پوشک شما رو عوض کردم به همراه دوستامون رفتیم لب دریا و شما خوشت اومده بود و فقط تماشا میکردی.بابا شما رو تا لب آب هم برد و ازت کلی عکس گرفتیم.شما تو راه خیلی خوابیده بودی و فکر کردم که حتما تا نصف شب بیدار بمونی...ولی ساعت 12:30 خوابیدی .مثل اینکه آب و هوای شمال بهت ساخته بووووود عزیزم. انقدر شما این دوروز بچه خوبی بودی و آروم که همش خاله بهناز میگفت رفتی خونه و...
22 ارديبهشت 1394

آش دندونی

14 فروردین برای شما گل دختری مامانی مریم  آش دندونی پخت.مامان فائزه هم کلی برچسب آماده کرده بود که روی ظزفا بچسبونیم. اینم از گیفت یا همون یادگاری که به فامیلا دادیم اینا رو هم مامان فائزه واست درست کرده عزیزم رفتی تو دیگ چیکار دختر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟                 ...
23 فروردين 1394